گر دست رسد در سر زلفین تو بازم چون گوی چه سرها که به چوگان تو بازم
زلف تو مرا عمردراز است ولی نیست در دست سر مویی از آنت عمر درازم
پروانه راحت بده ای شمع که امشب از آتش دل پیش تو چون گدازم
آن دم که به یک خنده دهم جان چو صراحی مستان تو خواهم که گزارند نمازم
چون نیست نماز من آلوده نمازی در میکده زان کم نشود سوز و نیازم
در مسجد و میخانه خیالت اگر آید محراب و کمانچه زد و ابروی تو سازم
گر خلوت ما را شبی از رخ بفروزی چون صبح بر آفاق جهان سر بفرازم
محمود بود عاقبت کار درین راه گر سر برود در سر سودای ایازم
؟؟؟ غم دل با که بگویم که درین دور جز جام نشاید که بود محرم رازم
محسن سلیمی امان آباد