دكتر ساروخاني: ”علوم اجتماعي در ايران آبرومندانه آغاز شد. مرحوم صديقي بر حسب شخصيتي كه داشت توانست اين كار را بكند، قبل از انقلاب، جامعهشناسي متقاضيان زيادي هم داشت. منتهاي مراتب يك سلسله مسائلي هم در توسعة علوم اجتماعي در ايران دخالت كرد. رشته در واقع از غرب آمده بود. هر چند ما انديشههاي جامعهشناختي داشتيم ولي جامعهشناسي به عنوان علم جديد را از غرب گرفته بوديم. مسألهاي كه من از نزديك با آن آشنا هستم مسألة مفاهيم و لغات آن است كه الفباي اين علم است. ما با انبوه كثيري از مفاهيم مواجه بوديم كه بايد ترجمه ميشد. متأسفانه فرهنگستاني هم نداشتيم كه به موقع لغات را ترجمه و تهيه كند. بنابراين، اين كار به عهدة افراد گذاشته شد و هر كس به ترجمه و وضع مفاهيم پرداخت كه به آن آشفته بازار لغات و اصطلاحات جامعهشناسي ميگويم. لغات، خودش تبديل به يك دكان شد و برخي براي اظهار فضل هم لغت وضع ميكردند. در صورتي كه زبان وسيلهاي براي تحصيل ارتباطات انساني و انتقال و تبادل انديشه است. ولي براي ما به نحوي پيش رفت كه گفت و گو و تفاهم در بين انديشمندان نيز با مشكل مواجه شد و در انتقال انديشههاي جامعهشناسي مسألهدار شديم“.
دكتر باقر ساروخاني استاد دانشكده علوم اجتماعي دانشگاه تهران، در گفت و گو با خبرنامه انجمن جامعهشناسي ايران ضمن بيان مطالب فوق تاريخچه كوتاهي را در اين حوزه شرح داد. وي گفت: ”مرحوم صديقي انجمن لغات و اصطلاحات جامعهشناسي را سال 48 تأسيس كرد كه من دبير آن شدم ولي چند صباحي فعال بود و پس از مدتي، به صورت آشفته بازاري تداوم پيدا كرد. هدف من در فرهنگ علوم اجتماعي هم اين بود كه كمي به اين بينظمي، نظم دهم. به نظرم در اين زمينه بايد انجمن بايد با همكاري فرهنگستان علوم، گروهي داشته باشد كه زبان رشتة علمي خود را سامان دهد كه هم به تفاهم انديشمندان كمك ميكند و هم به رشد و گسترش علم جامعهشناسي مدد ميرساند. اگر يك مركز علمي چنين كاري كند، آرايش داراي حجيت هم ميشود.
در حوزة جامعهشناسي، ما گسترش كمي داشتهايم ولي آنچه مهمتر است گسترش كيفي است. زماني كه سالهاي 47 و 48، انجمن علوم اجتماعي تشكيل شد 16 نفر بيشتر نبوديم. ولي الآن به لحاظ رشد كمي، مشكلي نداريم. در رشد كيفي هنوز بند نافمان را از تئوريهاي غريي قطع نكردهايم. در آثار و مقالات علمي اصرار است كه يك نظريه از دانشمندان غربي مطرح شود. ما در بسياري از موارد انديشههاي بديع ايرانيان را در هالة انديشهها و تئوريهاي غربي مطرح ميكنيم. استادي كه در حوزة تخصصي خودش تئوري دارد، ضرورتي ندارد به فلان دانشمند غربي اتكا كند. به نظرم بدون نياز به استناد به دانشمندان غربي بايد سخنش مورد استناد علمي قرار گيرد. آن چه در كار توليد دانش كم داريم، اتكاي به نفس و نيز توجه كافي به تفاوتهاي فرهنگي است. ما هرگاه به فرهنگ ايراني توجه كرديم و اعماق آن را يافتيم در علوم اجتماعي موفقتر شدهايم. البته نه اينكه ما از دانش غرب استفاده نكنيم بلكه مهم اين است كه آن دانش را در سرزمين ايران و فرهنگ ايراني درك كنيم. حتي در مورد ابزار نيز نبايد غافل باشيم كه ابزاري كه در غرب جواب ميدهد و از طريق آن دانش توليد ميشود، لزوماً در ايران نيز پاسخ نميگويد. ما نيازمند ابزار بومي براي توليد دانش هستيم. در هر حال، ما براي گسترش كيفي علوم اجتماعي در ايران نيازمند گامهاي بلندي هستيم؛ چه در حوزهي توليد علم و چه توليد نيروي انساني كيفي و توانمند و چه تشكيلات و برنامهريزي علوم اجتماعي.
علوم اجتماعي و جامعهشناسي در ايران چندان به آحاد جامعه شناسانده نشدهاند. علاوه بر اين كه ارزش و قدر اين علوم، نيز مورد توجه قرار نگرفته است. اگر اصحاب علم، ارزش اجتماعي بالا پيدا نكنند، انگيزههاي بالا هم پيدا نميكنند. براي ما اعتبار انگيزشي مهم است. اگر محققي انگيزههاي علمي نداشته باشد و تنها انگيزهاش ارتزاق و گذران زندگي باشد، آن تحقيق متعالي نخواهد شد. وقتي چنين وضعيتي وجود نداشته باشد، ما ديگر عاشق اين علم نخواهيم داشت. ما دچار يك نوع دور معيوب هستيم. از يك طرف علوم اجتماعي غريب و در حد كمياب باقي ميماند و از سوي ديگر استعدادهاي بالا به آن روي نميآورند. وقتي اين گونه باشد، دانش و توليد علم هم سقوط ميكند. كيفيت علم هم سقوط ميكند در حالي كه علوم اجتماعي جزء لاينفك توسعة پايدار است. اما جذابيت اين دانش را احساس نكردهايم. از اينرو، از مسئولان انتظار بيشتري داريم تا به اين علم توجه شود؛ چرا كه تمام حوزههاي توسعه، آثار اجتماعي دارد و بايد از دانشمندان اين حوزه براي شناخت دقيق ابعاد اجتماعي آن دعوت شود.
در عين حال رسالت بزرگي هم گردن ماست. وقتي تدريس ميكنيم، تحقيق و توليد علم ميكنيم، بايد توجه داشته باشيم كه كار علمي هرچند فرآوردة دانش است بايد توليد كنندة دانش هم باشد.
در حوزههاي آموزش هم كارهاي بزرگي پيشرو داريم. توجه به كميت در اين حوزه، كيفيت را از ذهن ما دور كرد. علوم اجتماعي از يك نظر ساده و از نظري دشوار است، سهل و ممتنع است. اگر قرار باشد جامعهشناسي به درستي انتقال داده شود، افراد ذي صلاح بسيار و شيوههاي دقيق آموزشي لازم داريم. بنابراين با اين شيوههاي فعلي، با كلاسهاي مملو از دانشجو در نقاط مختلف ايران و حتي برخي روستاها و بدون كنترل صلاحيت اساتيد، معلوم نيست دانشجو از توانمندي لازم براي شناخت مسائل اجتماعي برخوردار شود. برخي ميانديشند ما با انباشتن اطلاعات در مغز دانشجو موفق هستيم. در حالي كه با اين روش ما نوعي دانشزدگي هم توليد ميكنيم. ما نيازمند آن هستيم كه اشتهاي آموزشي را برانگيزيم. ما به جاي اين كه دريا دريا دانستني بر دانشجو وارد كنيم بايد از درون او را بازسازي كنيم. دانشجويان ما بايد عاشقان كوچك علم باشند. اما كلاسهاي ما تا چه حد اين عاشقان را توليد ميكنند؟
نكتة ديگر اينكه ميدانيم حوزة نشر حوزة جريان و انتقال انديشه است. در اين زمينه دانش جامعهشناسي با مشكلات زيادي مواجه بوده است. در بيشتر موارد نتايج پژوهشها در كتابخانهها حبس ميشوند و پژوهشهاي ديگر در عرض آن عمل ميكنند كه هرز نيروها و انرژيهاست. بنابراين شفافيت بازار و طولي شدن جريان علم با نشر علم سر و كار دارد. ما به بانك اطلاعاتي نياز داريم كه در اين زمينه مددرسان باشد. اين جملة معروفي است كه دانشمندان بايد بر شانههاي يكديگر قرار گيرند. من بيشتر به نشر كيفي توجه دارم. ما نيازمند بازار هستيم كه عيار كالاها را مشخص كند. در عين اينكه اين بازار، بازار ارزشيابي و نقد است، مقوم و مشوق كار ماست. ما بايد در بازار، پيام مناسب داشته باشيم تا در بازار دانش كيفيت را مبادله كنيم تا از بازار بياموزيم و به آن افتخار كنيم، چون بازار تعاطي انديشههاست.
در علوم اجتماعي عام و غيرتخصصي هم مشكلات زيادي داريم. مردم ما كمتر به كتاب علاقهمند هستند. تيراژ كتابها پايين است. با پايين بودن تيراژ، قيمت كتاب گرانتر شده و خريداران نيز كمتر ميشوند. ما در اين زمينه نيز با يك دور مواجه هستيم كه خود بر افت دانش عام اجتماعي تأثير ميگذارد. اگر زندگي فرد با نشر اثر تأمين شود، در اين حوزه تخصص مييابد تا بتواند توليد كند و اثرگذار هم باشد. در غير اين صورت اگر بخواهد كارهاي بسيار ديگري هم انجام دهد از نظر كيفي افت ميكند و چون نميتواند در سطح جهاني نيز به تبادل دانش بپردازد، به نوعي دچار اين تحريف ارزشي هم ميشويم كه كالاي آنها براي ما بهتر است.
پس گسترش كيفي علوم اجتماعي ضرورتي اجتنابناپذير و جزء لاينفك توسعة پايدار است كه در اين زمينه كار چنداني انجام نشده و اميدوارم بتوانيم گامهاي مؤثري برداريم.
اين همايش يك سلسله كاركردهاي نهان دارد. اصحاب علم را دور هم جمع ميكند. بعد همبستگي را بين آنان تقويت ميكند. تعاطي فكر و تبادل انديشه، گفت و گو، توليد علقه و شناخت از كاركردهاي آن است. از اينرو، في نفسه كار درستي است. زماني كه ما 16 نفر بوديم، همبستگي بالايي داشتيم حالا اگر هزار نفر اين همبستگي را داشته باشند، اثرگذارتر ميشوند.
گذشته از اين وقتي قرار است آسيبها و مسائل مطرح شود، گام اول شناخت، اولويتبندي و در انداختن راههاي حل آنهاست. چه مسائلي كه حل آنها به مسؤولان باز ميگردد و چه از دست ما برميآيد حال فردي يا جمعي. تكرار ميكنم فايدة اين همايشها در سالن سخنرانياش نيست. در بسياري از موارد پشت صحنة آن اتفاق ميافتد. آن بازار دانش در اينجا خود را مينماياند و به توليد و گسترش انگيزهها مدد ميرساند“.
دكتر غلامعباس توسلي استاد دانشكده علوم اجتماعي دانشگاه تهران در بيان مسائل و موانع رشد علوم اجتماعي ايران، به تحليل تاريخچه مختصري از نحوه شكلگيري و توسعه اين علم در كشور پرداخت. آنچه در زير ميخوانيد متن پياده شده گفت و گوي ايشان با خبرنامه انجمن جامعهشناسي ايران است:
”تمام موسسات، نهادها، سازمانها، رشتههاي تحصيلي دانشگاهي و غيردانشگاهي خواه و ناخواه در سير تكوين و تحول خود با عوامل كمككننده و پيشبرنده و بازدارنده مواجه ميشوند. اين عوامل ميتوانند دروني آن نهادها و يا بيروني باشند. در هر دورهاي بعضي از اين عوامل به طور مثبت و در دورهاي به طور منفي عمل ميكنند. منتها اين عوامل را بعد و قبل از انقلاب بايد جدا كرد. قبل از انقلاب به هر حال ايران در زمينة رشتههاي علمي و دانشگاهي گامهاي بلندي برداشته بود؛ از زمان اميركبير با تأسيس دارالفنون و راهاندازي رشتههاي مورد نياز آن دوره تا دهة پنجاه منتهي به انقلاب. در ابتدا، ساختار جامعة ايران به نحوي است كه تحمل و توان پذيرش كامل علوم جديد را ندارد و پس از سه سال با قتل اميركبير فعاليت دارالفنون رو به افول ميرود. در دورة مشروطيت خيليها كم و بيش با مدرنيته آشنا شده بودند و به همين جهت مدارس نوين نيز توسعه پيدا ميكند و حتي رشتههاي دانشگاهي نيز به وجود ميآيد و يكي از موسسات رشتههاي علوم سياسي را نيز تدريس ميكرد. ولي در دورة رضاشاه است (1313) كه شاهد تأسيس دانشگاه تهران و راهاندازي رشتههاي گوناگون و آغاز روند توسعه دانشگاهها و رشتههاي علمي هستيم. چند سالي طول نميكشد كه جامعهشناسي نيز وارد دانشگاه ميشود و آن طور كه مرحوم صديقي به خودم گفتند در سال 1317 يك درس جامعهشناسي آموزش و پرورش برگزار ميشود و بعدها به جامعهشناسي عمومي تبديل شد. در سال 1337 است كه با تأسيس موسسه مطالعات و تحقيقات اجتماعي اين روند وارد مرحله جديدي ميشود و تعدادي از جامعهشناسان، جمعيتشناسان و مردمشناسان جمع ميشوند و تدريس ميكنند. در اين جا ميبينيد كه فوقليسانس جامعهشناسي، قبل از ليسانس آن راهاندازي ميشود. كساني كه فوقليسانس جامعهشناسي ميخوانند، ليسانس خود را در يكي از رشتههاي انساني گرفته بودند.
همراه با موسسه تحقيقات اجتماعي، تبليغات زيادي در مورد علوم اجتماعي شد و دورهاي هم بود كه اين علم در دنيا در اوج شهرت بود و جايگاه ويژهاي هم داشت. از اين دوره است كه اين رشته رشد قابل توجهي ميكند و در بيرون از دانشگاه نيز همايشها و مجلات نيز به مسائل و مشكلات اجتماعي ميپردازند. بعد از اين دوره رشته علوم اجتماعي به عنوان يك گروه در دانشكدة ادبيات با مديريت دكتر صديقي در دانشگاه تهران به وجود ميآيد.
در دوره قبل از انقلاب اين رشته به خاطر نو بودن، توانست توسعه بيشتري پيدا كند. به طوري كه در 1350 بحث احداث دانشكده مستقل مطرح شد و در دورهاي كه دكتر نهاوندي كه رياست دانشگاه تهران را برعهده داشتند، اين بحث به طور جدي پيگيري شد و رشتههاي جامعهشناسي، مردمشناسي، جمعيتشناسي و تعاون از حالت موسسه به رشته علمي درآمد. در اين دورهها ما با اقبال انتخاب اين رشتهها از سوي دانشجويان مواجه هستيم به طوري كه در دورهاي براي جذب دانشجو شرط معدل سه به بالا يعني بالاتر از 15 مطرح ميشود.
در مجموع، در اين دوره كسي مانع نبود، ولي كتاب كم بود، تحقيق كم بود، هر چند مجله نامه علوم اجتماعي پايهگذاري شد و موسسه مطالعات و تحقيقات اجتماعي يكسري كتاب منتشر كرد كه تا آخر آن دوره حدود 150 عنوان شد، با اين حال جزوه درسي بر كتاب غلبه داشت. در اين دوره موسسه مطالعات و تحقيقات اجتماعي با سازمان برنامه رابطه نزديكي داشت و در مجموع مديريت سياسي مانع رشد علم نبود، هر چند به خاطر مديريت از بالا محدوديتهايي اعمال ميشد. شايد علت آن اين بود كه فعاليتها كمتر حول گسترش مباحث نظري و بنيادي سير ميكرد و عمدتاً مطالعات كاربردي در حوزة عمل دانشگاهيان بود؛ مطالعاتي كه مورد اقبال و توجه سازمانهاي دولتي بود. به عبارتي ديگر جامعهشناسان اين دوره تلاش داشتند تا به برخي از مشكلات و معضلات جامعه بر اساس نيازمنديهاي سازمانهاي دولتي پاسخ بگويند.
غير از مشكلات بودجهاي و كمبود كتاب و نيز فقدان تشكيلات كامل و جامع كه در حال شكلگيري بود، به جهت اين كه عوامل عمده، عوامل تأسيسي و شكلگيري رشته است، نميتوان به صراحت در بارة آزادي آكادميك قضاوت كرد. هر چند براي برخي از آقايان مشكلاتي فراهم ميشد، مخصوصا چپيها ولي آنها هم پذيرفته بودند كه در مؤسسه به نحو ديگري عمل كنند.
ولي بعد از انقلاب و با شكلگيري انقلاب فرهنگي، عدهاي مخصوصا برخي دانشجويان و روحانيون انگشت روي رشتههاي علوم اجتماعي (جامعهشناسي، اقتصاد، تعليم و تربيت، روانشناسي و حقوق) گذاشته بودند و قرار شد اصلاحات اساسي داشته باشند تا با اسلام هماهنگ باشد. در اين دوره، تعدادي از اساتيد به خارج رفتند، بازنشست و يا اخراج شدند. از سوي عدهاي از دانشجويان نسبت به آنها و ستاد انقلاب فرهنگي فشارهايي بود. ما در دانشكده خودمان در سالهاي منتهي به انقلاب 51 نفر دكترا داشتيم كه تدريس ميكردند كه بعد از بازگشايي دانشگاهها بعد از انقلاب فرهنگي 17 نفر شدند و بيشتر آنها مربي بودند و دكترا هم نداشتند. وقتي اين كمبود پيش آمد، عده زيادي با فوقليسانس براي تدريس آمدند كه افت زيادي را در جامعهشناسي ايجاد كرد. روساي دانشگاهها نيز از جرياني انتخاب ميشدند كه با اسلامي شدن دانشگاهها سمت و سو داشتند و با دانشجوياني كه در آن طيف قرار داشتند و نميدانيم از كجا سرچشمه ميگرفتند و فشاري را به آزادي آكادميك وارد ميكردند. هر چند موارد درگيري كم بود ولي به عنوان يك عامل نامساعد مهم بر تدريس و نشر منابع تأثيرگذار بودند.
يكي ديگر از مشكلات بعد از انقلاب اين بود كه در جذب اساتيد ديگر سختگيريهاي علمي قبل از انقلاب نميشد. اساتيد با احكام وزارت علوم جذب دانشگاهها ميشدند و بسياري از آنها از تربيت مدرس ميآمدند و دانشكدهها در اين مورد دخالتي نداشتند. همين نيز موجب شد كه مديريت دانشگاهها به دست جوانترها بيافتد و تعداد انگشتشمار قديميها كنار زده شوند.
در حوزة كتاب هم مشكل بود. اساتيد جرأت نميكردند كتابهاي اساسي را كه در يك محيط با آزادي آكادميك تهيه شده بود، ترجمه كنند. مركز نشر دانشگاهي نيز مميزي كتاب را داشت و كتابها به سختي منتشر ميشدند. در مجموع آزادي آكادميك با حضور گروههاي فشار در دانشگاهها لطمه ديد. اين گروهها عمدتا دانشجويان بودند كه از جاهاي ديگري تغذيه ميشدند و گاه درگيريهايي را با اساتيد دامن ميزدند. همين نيز موجب ميشد تا اساتيد نتوانند به راحتي تدريس كنند. در اين سالهاي اخير است كه مشكلات كمتر شده است. هم از نظر نيروي تدريس كه به حدي رسيده است با مشكل كمتري مواجه باشيم و نيز امكان نشر كتاب هم بيشتر فراهم شده است اما ما هنوز هم در جستجوي نحوة عبور از سدها و موانعي هستيم كه بعد از انقلاب به وجود آمد و هنوز به وضعيت مطلوب نرسيدهايم و اميدوارم هنگامي برسد كه بتوانيم به لحاظ كيفي نيز به سطح بالاي جهاني برسيم و فقط دانشجو پرور نباشيم“.
درباره باقر ساروخانى متولد ۱۳۱۸ قزوين
- دانش آموخته رشته جامعه از دانشگاه سوربن فرانسه
- اخذ دكتراى دولتى با درجه دتا
- ارائه طرح و تأسيس كارشناسى ارشد پژوهش
- برنده جايزه بهترين پژوهش سال دانشگاه تهران در سال ۱۳۷۷
- برنده جايزه بهترين كتاب سال دانشگاه تهران در سال ۱۳۸۰ به خاطر تأليف
- دايره المعارف علوم اجتماعى
- تدريس جامعه شناسى و ارتباطات در دانشگاه تهران
- استاد نمونه دانشگاه تهران در سال ۱۳۸۰
- عضويت در كميته بين المللى جامعه شناسى خانواده از سال ۱۳۵۵ تاكنون
- بعضى از آثار او عبارتنداز: جامعه شناسى وسايل ارتباط جمعى، فرهنگ جامعه شناسى، جامعه شناسى خانواده، جامعه شناسى ارتباطات، روش هاى تحقيق در علوم اجتماعى، روان شناس
درباره باقر ساروخانى متولد ۱۳۱۸ قزوين
- دانش آموخته رشته جامعه از دانشگاه سوربن فرانسه
- اخذ دكتراى دولتى با درجه دتا
- ارائه طرح و تأسيس كارشناسى ارشد پژوهش
- برنده جايزه بهترين پژوهش سال دانشگاه تهران در سال ۱۳۷۷
- برنده جايزه بهترين كتاب سال دانشگاه تهران در سال ۱۳۸۰ به خاطر تأليف
- دايره المعارف علوم اجتماعى
- تدريس جامعه شناسى و ارتباطات در دانشگاه تهران
- استاد نمونه دانشگاه تهران در سال ۱۳۸۰
- عضويت در كميته بين المللى جامعه شناسى خانواده از سال ۱۳۵۵ تاكنون
- بعضى از آثار او عبارتنداز: جامعه شناسى وسايل ارتباط جمعى، فرهنگ جامعه شناسى، جامعه شناسى خانواده، جامعه شناسى ارتباطات، روش هاى تحقيق در علوم اجتماعى، روان شناسى اجتماعى كار صنعتى، بنيادهاى انديشه در علوم ارتباط و...
ى اجتماعى كار صنعتى، بنيادهاى انديشه در علوم ارتباط و...
محسن سلیمی امان آباد