در حیاطِ آن سوی حصار
میرزا را دیدم که آتشگردانِ پُر جرقهیی را در هوا میگرداند!
گفتم:خدا کجاست؟
اما نبود...
او رفتهبودُ در تاریکی جز خِس خِس شب صدایی نماندهبود!
هیچ وقت به من نگفت
و بعدها فهمیدم ما جرقههای آتشگردانِ خداوندیم،
در دلِ این همه تاریکی!
و دانستم قمریها باید بخوانند،
درختان باید بایستندُ رودها باید بروند
و آدمی باید بفهمدُ شکرانهی ما در حیات فهمِ مسائل است!
میرزا،چنان با مُشت روی پیاز کوبید،
که من از خواب پریدم...
میرزا میگفت:
این که بهشت کجا بوده و کجاست،
خدا عالم است....
اما یقیناً جهنم،
جهنمی که میگویند همین هواست که میبینیم!
(حسین پناهی)
+ نوشته شده در دوشنبه چهارم شهریور ۱۳۹۲ ساعت 0:2 توسط محسن سلیمی امان آباد
|
محسن سلیمی امان آباد